تبليغاتX
شاهزاده کوچولو
شاهزاده کوچولو
رویای سفید
مادر یکشنبه دهم دی 1385 15:1

کاش مادر می گذشتی از شبی لذت

که یک شب لذت تو کرد

عمری نا بسامانم

 

میخوام داد بزنم.ولی نمیدونم اونکه اون بالاهاست میشنوه یا نه!اون همیشه میگفت:تو فقط زمزمه کن!

تاریکی گناه ماست و روشنایی توبه ی خوبی نیست!!پس توبه نمیکنم با روشنایی.چون نمیتونم

آره دلم برات تنگ شده.شبا که از پشت پنجره صدای پات میاد میدوم کنار پنجره . میگم:خودشه!ولی وقتی میبینم فقط یه کوچه ی خالیه بغضم میشکنه.چشمام رو که میبندم بوی پیرهنت میپیچه توی کوچه...توی اتاقم...توی رگهای وجودم!

باز چشمام رو میبندم.انگار صدات میپیچه و میگه:من آروم خوابم...من میگم: آره خوابی.آسون خوابیدی...بی دغدغه ی فردا...راست میگی.این سهم تو بود.چرا که همیشه توی ناباوری توی شبای بی ستاره...توی راستیه پر از دروغ...توی زمان بی زمانی نفس کشیدی

به قول یه بنده خدا اگه آدمای بعد از ما بدونن که ما چطور بدون اکسیژن نفس کشیدیم و زنده بودیم حیرت میکنن!

خاطرات میخوره توی صورتم...دستام رو دراز میکنم رو به آسمون...سهم من کدوم ستارست؟

یکی بهم میگفت ستاره ها هم میمیرن ولی چون خیلی از ما دورن فکر میکنیم هنوز زنده اند

اونا هم قبرستان دارن...حتی ستاره ها هم میمیرن.یعنی میشه یه روز هیچ ستاره ای توی آسمون نباشه؟اونوقت آسمون دیگه آسمون نیست

مثل زندگی بی تو که زندگی نیست...

آمده بودم تا بگویم
اما
.
.
.
..
می روم تا غمش فقط برای خودم باشد و بس.

نوشته شده توسط سایه | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: سایه & Designer: Hessam Sedaghati