نفس هايي كه حبس مي شود درون حنجره ام بي حرفند
بغضم كه مي نشيند بر گلويم مات مي ماند
من سرطان دارم ...سرطان بي حرفي !
آه ... من چقدر حرف دارم !
روزي كه انساني را به قيمت ارزاني مي خرند
شبي كه آدمكي به شكل يك غاز مي خورند
من فصل سكوتم را بر روياها جار مي زنم
من سكوت دردم را بر ديوار فرياد مي زنم
كوله بار دردم را در شب بار مي زنم
من تنم را به خاك مي زنم .
سرطان دارم ... سرطان زندگي !
رهايي از اين درد برايم مشكل شده است
انگار سرطان با استخوانم عجين شده است
بي تفاوت ... بي هوس ... بي شكل ...
سرطان دارم
براي جدايي از اين مرض دعايي ندارم
من به خالق سرطانم دلبستگي ندارم
براي خاموشي دردم فرشته الهي نمي خواهم
من به حضورشان نيازي ندارم
من خودم معصومم
به شما نيازي ندارم !
سرطان دارم ...سرطان در به دري !
من به شكل يك باد آواره ام !
به حكم يك سيم تنيده شده بر مغزم محكومم
سرطان دارم
من به جنس يك جسد محجوبم
من به شكل يك گور خاموشم
سرطان دارم ...
سرطان زندگي ...
سرطان زندگي ...
سرطان زندگي ...
مرگ شیرین...
