گمشده
گور خاطرات شکاف خورد و او آمد
و بعد از سالیانی گمشده ای را پیدا کردم که بین خاطراتم گم شده بود
او آمد با نویدی از اینکه من میشنوم!ناگفته ها را بگو
برای مدتی با او...او به من بالهایی برای پرواز
چشمی برای دلی نابینا و پلی برای رسیدن به تمام نرسیدن ها را بخشید!
غریبه آشنا آمد.نه سوار بر اسبی و نه از رویاهای دور
بلکه از رویاهای نزدیک دور!با قلبی از جنس هیچکس
ولی...هیچ بهاری ابدی نیست...او رفت...دور از خیالم رفت
و من ایمان آوردم به آغاز فصل زرد...به فصل سرخ...
و بعد از سالیانی گمشده ای را پیدا کردم که بین خاطراتم گم شده بود
او آمد با نویدی از اینکه من میشنوم!ناگفته ها را بگو
برای مدتی با او...او به من بالهایی برای پرواز
چشمی برای دلی نابینا و پلی برای رسیدن به تمام نرسیدن ها را بخشید!
غریبه آشنا آمد.نه سوار بر اسبی و نه از رویاهای دور
بلکه از رویاهای نزدیک دور!با قلبی از جنس هیچکس
ولی...هیچ بهاری ابدی نیست...او رفت...دور از خیالم رفت
و من ایمان آوردم به آغاز فصل زرد...به فصل سرخ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 13:57  توسط سایه
|
