+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 14:26  توسط سایه
|
دلم گرفته است.به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب میکشم چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد.کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد. پرواز را به خاطر بسپار.پرنده مردنیست... .................................. بارانی ام...چشمانی دارم بارانی که در انتهای کوچه ی تنهایی خیال جان داد و چه خوبست نبینی ولی بتوانی ببینی! به جاده ی سرخ خاطراتم خوش اومدی...من تک درخت سرخی بودم اما...