تبليغاتX
شاهزاده کوچولو

شاهزاده کوچولو

رویای سفید

رفتم ولی همیشه هستم....منتظر توام.تنهام نذار...

تو را من چشم در راهم...

سلام به دوستای گلم!به همه ی اونایی که به یادم بودن...نمیدونم از کجا بگم!!!میخوام گذشته هام رو رها کنم و با یه وبلاگ جدید شروع کنم.راستش خیلی وقت بود سایه رو گم کرده بودم.میخوام از اینجا برم تا بهتر بفهمم که کجا خودمو جا گذاشتم.شاید بین این نوشته ها یا بین خاطرات...بین یادگاری ها.دارم از گذشتم فرار میکنم

من مثل همیشه عاشقم ولی اندفعه میدونم باید کی باشم و چی!!

در 4راه فصول گمگشته ای را یافتم که در خود به دنبال خود میگشت..

و کسی را دیدم که در دیگری فریاد بر می آورد:

من همان آشنای دیروز تو

و گمشده ی اکنون توام.

مرا با تو فاصله نزدیکیست!

و تنها سکوت...سکوت..سکوت

دارم میرم.این سایه شاید واسه همیشه توی خاطرات بمیره.توی این نوشته ها!نوشته هایی که با خون دلش نوشت...

میرم و مینویسم واسه دل تو.واسه دل خودم.واسه دل هر کی که پاکه

تنهام نذارید!

دوستتون دارم

خداحافظ گذشته ی خاکخورده ی من

خداحافظ...

بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم
                                                         باشد که نباشیم و بدانند که بودیم...

توی نظرات آدرس جدید وبلاگم هست...

این وبلاگ رو میدم به یک نفر دیگه!شاید اون از من بهتر بنویسه

میدمش به مجنون عزیز

مرسی از همه چیز

منتظرتونم!


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 17:6  توسط سایه  | 

یکبار برای همیشه!من و تو

دستانم را بر گردن فرشته زمان حلقه میکنم و میگویم از ناگفته هایی که در
تاریکترین روشنایی ها نهفته بود.او نفس میکشید.بوی بهشت بوی عطر نفس هایی که با نفسهای گنگ من یکی شده بود!او بوی بهشت میداد
به چشمانش که دقیق میشدی خانه ی دوست سهراب را نیز میافتی و وقتی لبانش را میدیدی ک چطور برایم داستان غم انگشتانم را تمام کرد متعجب مثل گمگشته ای خود را باز میافتی
و چه زیبا بود دستان تو که برای دستان من سرودی ساخت از انتهای شب و امتداد صبح
.......

سلام!شروع میکنم به نوشتن ولی مثل همیشه کلمات در مقابلت سجده میکنند.چون تو بزرگی
انقدر بزرگ که بهم یاد دادی قلبم باید انقدر بزرگ باشه تا غمای بزرگ به نظرم کوچیک بشه
دفترم رو باز میکنم...نفس که میکشم عطر تنت توی نفسام جا به جا میشه...یکی همیشه بهم میگفت جای خالیه بین انگشتای آدم واسه اینه که کس دیگه ای واسش پر کنه
و تو بودی که دستای غم بسته ی منو میون دستات جا دادی
تو بودی که با بوسه هات برای انگشتام لالایی گفتی
تو بودی که گرمای تنم رو ازت گرفتم
تو بودی که بهم یاد دادی آدم از دوست داشتنم به خدا میرسه
تو بودی منو پناه دادی توی آغوش امن و پر آرامشت و جدا کردی از دیوار بلند تنهایی
که آواز من توی تنهایی "تنها این بود:من که از بازترین پنجره
با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم.هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندا زه تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
...
ولی حالا میرم!نه از دنیای که دارم
بلکه از خاطراتی فرار میکنم که وجودم رو زیر دستای قویش میخواد له کنه!فرار میکنم از بوسه ای که تو هوا معلق موند.فرار میکنم از یک هوس
و بعد از تمام اینها میرسم به تو!جایی نزدیک خدا
جایی که عطر نفسات میاد!جایی که همیشه بوی بهشت میده...اونجا امتداد نگاه تو...آغوش تو...لبای تو...و خدای درون تو

قشنگ یعنی چه؟
قشنگ یعنی تعبیر شاعرانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساندبه امکان پرنده شدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 11:49  توسط سایه  | 

چند حرف دل!

 

وسعت زندگی...

 

زندگي به من خيلي چيزها آموخت. به من آموخت مي توانم بياموزم

آدم عاقل وقتي عاقل است که عاشق باشد و آدم احمق به اين دليل احمق است که خيال مي کند عشق را مي فهمد

به زميني که مارا احاطه کرده است نگاه کن. بيا روي زمين دراز بکشيم و صداي قلب زمين را بشنويم

                                               

کتاب :

کنار رودخانه پيدار نشستم و گريستم

پائولو کوئیلو

...................................................... 

من خردمندترين مردمانم زيرا يک چيز مي دانم و

آن اين است که هيچ چيز نمي دانم .

سقراط 

................................................

 

سالها ميگذرد از شب تلخ وداع


از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي


تو نميدانستي


تو نمي فهميدي


كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن


رفتي و از دل من روشنايي ها رفت


ليك بعد از ان شب

 
هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد


بر غمم مي افزود


جاي خالي تو را ميديدم


مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم


به وفاي دل تو


و به خوش باوري اين دل بيچاره خود


ناگهان ياد تو مي افتادم


باز مي لرزيدم


گريه سر مي دادم


خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي


تا سر انجام شبي سرد و بلند


اشك چشمان سياهم خشكيد


آتش عشق تو خا كستر شد


ياد تو در دل من پرپر شد


اندكي بعد گذشت


اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است


قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم


گر چه تنها هستم


نه به دنبال توام


نه تو را مي جويم


حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب


كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد


تو چه آسان گفتي دوستت دارم را


و چه آسان رفتي...


كاش مي فهميدي وسعت حرفت را


آه...افسوس چه سود


قصه اي بود و نبود 

 

سالها ميگذرد از شب تلخ وداع

و من تنهای تنها...

 اینم از دوست خوبم:مجنون

انتخاب از چنگ مجنون کرده ام این نکته را

 

هرچه خواهی باش اما ... اندکی دیوانه باش ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 20:42  توسط سایه  | 

رویاهای خفته در خواب


   می خوابم
        نه
به رویاهایم میروم!
آن جا هر چقدر که دلم بخواهد
                                        زندگی خواهم کرد
وقتی بیدار بودم
                     هرگز زندگی نکردم
رویاهای قشنگ و تازه
فریب خوردن
با دوست داشتن
و
دوست داشته شدن
این همه سال
نتوانسته بودم به عشق تکیه کنم
به سمت مرگ             نه
به سمت ابدیت میروم!
آن جا هر چقدر که دلم بخواهد
استراحت میکنم
                      وقتی زنده بودم
                                          هرگز استراحت نکردم
باز قلم در دستم خواهد بود
و کاغذها در برابرم
در خواب
           آخر
               سرم خم خواهد شد
                                          سری که
                                                     آن را در زندگی خم نکردم!

می خوابم
           نه
به رویاهایم میروم!

به رویاهایم میروم!

به رویاهای من و مردی در روشنی که به سایه رفت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 15:52  توسط سایه  | 

مادر

کاش مادر می گذشتی از شبی لذت

که یک شب لذت تو کرد

عمری نا بسامانم

 

میخوام داد بزنم.ولی نمیدونم اونکه اون بالاهاست میشنوه یا نه!اون همیشه میگفت:تو فقط زمزمه کن!

تاریکی گناه ماست و روشنایی توبه ی خوبی نیست!!پس توبه نمیکنم با روشنایی.چون نمیتونم

آره دلم برات تنگ شده.شبا که از پشت پنجره صدای پات میاد میدوم کنار پنجره . میگم:خودشه!ولی وقتی میبینم فقط یه کوچه ی خالیه بغضم میشکنه.چشمام رو که میبندم بوی پیرهنت میپیچه توی کوچه...توی اتاقم...توی رگهای وجودم!

باز چشمام رو میبندم.انگار صدات میپیچه و میگه:من آروم خوابم...من میگم: آره خوابی.آسون خوابیدی...بی دغدغه ی فردا...راست میگی.این سهم تو بود.چرا که همیشه توی ناباوری توی شبای بی ستاره...توی راستیه پر از دروغ...توی زمان بی زمانی نفس کشیدی

به قول یه بنده خدا اگه آدمای بعد از ما بدونن که ما چطور بدون اکسیژن نفس کشیدیم و زنده بودیم حیرت میکنن!

خاطرات میخوره توی صورتم...دستام رو دراز میکنم رو به آسمون...سهم من کدوم ستارست؟

یکی بهم میگفت ستاره ها هم میمیرن ولی چون خیلی از ما دورن فکر میکنیم هنوز زنده اند

اونا هم قبرستان دارن...حتی ستاره ها هم میمیرن.یعنی میشه یه روز هیچ ستاره ای توی آسمون نباشه؟اونوقت آسمون دیگه آسمون نیست

مثل زندگی بی تو که زندگی نیست...

آمده بودم تا بگویم
اما
.
.
.
..
می روم تا غمش فقط برای خودم باشد و بس.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 15:1  توسط سایه  | 

واژه هايي كه نقش مي بندد بر روي كاغذ برايم بي رنگند
نفس هايي كه حبس مي شود درون حنجره ام بي حرفند
بغضم كه مي نشيند بر گلويم مات مي ماند
من سرطان دارم ...سرطان بي حرفي !
آه ... من چقدر حرف دارم !

روزي كه انساني را به قيمت ارزاني مي خرند
شبي كه آدمكي به شكل يك غاز مي خورند

من فصل سكوتم را بر روياها جار مي زنم
من سكوت دردم را بر ديوار فرياد مي زنم
كوله بار دردم را در شب بار مي زنم
من تنم را به خاك مي زنم .
سرطان دارم ... سرطان زندگي !
رهايي از اين درد برايم مشكل شده است
انگار سرطان با استخوانم عجين شده است

بي تفاوت ... بي هوس ... بي شكل ...
سرطان دارم
براي جدايي از اين مرض دعايي ندارم
من به خالق سرطانم دلبستگي ندارم
براي خاموشي دردم فرشته الهي نمي خواهم
من به حضورشان نيازي ندارم
من خودم معصومم
به شما نيازي ندارم !
سرطان دارم ...سرطان در به دري !
من به شكل يك باد آواره ام !
به حكم يك سيم تنيده شده بر مغزم محكومم
سرطان دارم
من به جنس يك جسد محجوبم
من به شكل يك گور خاموشم
سرطان دارم ...
سرطان زندگي ...
سرطان زندگي ...
سرطان زندگي ...
                                                          مرگ شیرین...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 15:36  توسط سایه  | 

سهم من...اشک...

 

برای با تو بودن فرصت اندک بود.چرا که بهانه ی تنهایی بهانه ی خوبیست!
و حال احساس میکنم که چقدر زود دیر میشود...لبخند آخرم از گریه عشقم بود...
جرم من خاموشی ابعاد زمان خواهد بود
جرم من بوسه ایست که در هوا معلق ماند
سهم من تنها زمینیست بی هیچ آسمانی
 سهم من اشکهاییست که ریخته شد تا تو بفهمی
ولی چه خوب به من خندیدی
و نفهمیدی لبخند آخرم از گریه عشقم بود
سهم من همه چیز و هیچ چیزست
...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 13:33  توسط سایه  | 

 بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

باید دچار بود

دچار یعنی چه؟

دچار یعنی عاشق.

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود.

و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد.

و عشق..........

سفر به روشنی از خلوت اشیاست.

و عشق..........

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.

نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند.

و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست.

و دست عاشق

در دست ترد ثانیه هاست.

و او و ثانیه ها می روند ان طرف روز

هوای حرف تو آدم را

عبور می دهد از کو چه های حکایت

ودر عروق چنین لحن

چه خون تازه محزونی است!

                                                   سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 13:1  توسط سایه  | 

سهم من ستاره ای دنباله دارست و بس

اگه سهم من از اين همه ستاره فقط سو سوي غريبي است , غمي نيست . همين انتظار رسيدن شب برايم کافي است...

 

گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 13:58  توسط سایه  | 

آسمان سربي رنگ

من درون قفس سرداتاقم دلتنگ

ميپردمرغ نگاهم تادور

ميزندغم به دل من آهنگ... آه باران باران شيشه ي پنجره راباران شست

ازدل من اما چه کسي نقش توراخواهدشست؟

 

یادها بخیر..مهتاب...یادش بخیر

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 12:53  توسط سایه  | 

گمشده

گور خاطرات شکاف خورد و او آمد
  و بعد از سالیانی گمشده ای را پیدا کردم که بین خاطراتم گم شده بود
او آمد با نویدی از اینکه من میشنوم!ناگفته ها را بگو

برای مدتی با او...او به من بالهایی برای پرواز
چشمی برای دلی نابینا و پلی برای رسیدن به تمام نرسیدن ها را بخشید!

غریبه آشنا آمد.نه سوار بر اسبی و نه از رویاهای دور
بلکه از رویاهای نزدیک دور!با قلبی از جنس هیچکس
ولی...هیچ بهاری ابدی نیست...او رفت...دور از خیالم رفت
و من ایمان آوردم به آغاز فصل زرد...به فصل سرخ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 13:57  توسط سایه  | 

...

برگ زرد روی زمین هشداریه برای برگ سبز روی درخت !!

 

شمعیم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش
ما را برای سوز و گداز آفریده اند!

 

تا تو نگاه میکنی کار من آه کردنست

جان به فدای چشم تو این چه نگاه کردنست

 

اینطور بود؟ساز میزد. اینطور نگاه میکرد؟

...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 18:59  توسط سایه  | 

خواستگار

سلام

من همان: من میباشم.گفتم باز هم می آیم.اگر خبر ندارید بروید پایین تر حضور گرم مرا میبینید!
امروز در خانه ی ما خواستگار می باشد.خواستگار خواهرم آقای هیکل می باشد!او بسیار غیرت می نماید.از نوک چشم منظورم زیر چشمی خواهرم را دید می زند.رگ زیر گلوی من مثل بابای سبیلم بالا می آید.او نیشخند می زند!!او لات و لوتی هم می باشدوفقط شلوار خمره ای کم دارد!

خواهرم به او عشقول نمی ورزد و زیر لب همش می گوید:مرده شور!راستش نمیدانم قیافه او از بس وحشتناکست به مرده شورها هم میخورد یا نه!او هی میگوید:چاکریم نوکریم...آبجججججججججی!از آبجی گفتنش تنم موری میشود.همان مور مور!
بابایم او را دک میکند!

باز هم خواستگار میباشد.

موهایش را یه وری به صورتش چسبانده.ریش هم زیاد دارد.او مثل داداشم پشم آلود میباشد.در هوای گرم دکمه ی آستینش را بسته و زیر گلویش کیپ میباشد.من میترسم او خفه شود!او به خواهرم نگاه نمیکند.او زرنگ میباشد.برای مهریه می گوید:به نیت ۵ تن ۵ سکه!خواهرم می گوید خسته نباشید.داماد می گوید:خواهرم ۵ سکه هم زیاد میباشد!مادربزرگ پشمکیم می گوید:خواهر با برادر که ازدواج نمی شود...

خواهرم می گوید:من عاقبت می ترشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 9:58  توسط سایه  | 

 

نظرت راجع به این چیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 19:57  توسط سایه  | 

چه جملاتی!

براي اينكه صداي شكستن دلش شنيده نشود با صداي بلند مي خندد.
آنقدر تنهايي را دوست داشت كه از سايه خودش هم بيزار بود.
براي اينكه عشقش را از قلبش پاك كند، قلبش را فرمت كرد.
خورشيد عشق هم نتوانست قلب يخي او را گرم كند.
اگر درخت نبود، هيچ‌کس نمی‌توانست چوب لای چرخ ديگری بگذارد.
بيدمجنون، بهترين چوبه‌دار برای شکست‌خورده در عشق است
عاشق دلشکسته، هميشه زير درخت بيدمجنون می‌نشيند.
درودگر عاشق‌پيشه، دنبال درخت بيدمجنون می‌گردد.
بهترين زغال، از درخت روسياه به‌دست می‌آيد.
بخاطر افکار فسیل واری که داشت, جشنواره فسیلی راه انداخت.
آنقدر فکرش دست نخورده ماند, که کارتونک بست.
بخاطر افکار عتیقه ای که داشت, مغزش را به موزه سپرد.
مغز کوچکش در فضای جمجمه اش, لق میزند

 

چه جملاتی!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 18:22  توسط سایه  | 

این شوخیه.قزوینیای عزیز ناراحت نشن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 14:26  توسط سایه  | 

خانواده ی ما

من منم

یک داداشی دارم که پشم آلوده میباشد.بابایم می گوید:زیرا او دارد مرد میشود.من نمیدانم مگر آدم بزرگ میشود پشم آلوده میشود؟پس کاش کوچول بمانم

مامان گردالویی دارم که از بس گرد شده به صورت بامیه در آمده است!ریق داخل او یک بچه پشم آلودست!!!
یک بابایی دارم که حسابی سبیلست!همش آن را می تابد.بابایی می گوید:تاب میدهم!او خیلی هیکل میباشد...غیرتش باعث شده زیر گلویش باد کند.

یک خواهل دارم که دماغ سر بالا در گلویش گیر کرده است...او هروقت هوا بارانیست می گوید:بی اف عزیزم هوا ۲ نفره است.بیا برویم!من نمیدانم بی اف چیست...فقط میدانم آنها بدون من ددر دوودوور  میروند

یک مادربزرگ پنبه ای دارم که شبیه پشمکست.مامان گردالویم با این حرف به من چشم میرود.من خودم را خیس می نمایمپنبه دنبال آقا میگردد.او بی خواب شده!

من باید بروم.مادر بزرگم باز شکمش بادست.میترسم نتوانم تنفس کنم

باز هم می آیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 14:23  توسط سایه  | 

سوتی

سلام

از فردا مطالب خنده دار تر و سوتی های واقعی رو میذارم توی وبلاگ

نظر شما چیه؟؟راستی اگه شما هم سوتی های جالبی دادید یا شنیدید برام بفرستید تا با نام خودتون بذارم توی وبلاگ

قربون همگیدوستون دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 16:14  توسط سایه  | 

بارون که میباره تورو یاد من میاره

منتظر میشینم تا تو برگردی دوباره

بازم بارون میاد.بازم تو...بازم...

 

امشب چشای منم پر از بارون شده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 19:16  توسط سایه  | 

رفتم و تنهات میذارم با یه دنیا گله
واسه دست کشیدن از عشقت چاره شد فاصله
روزی که چشمات و دیدم چشم از همه بریدم
اما دریغ از عشق تو
دیگه تمومه شادی حرومه به قلب خستم زدی نشونه جونم
دیگه نمیخواد دل دیونه از خاطراتم چیزی بمونه جونم
ای وای از اون همه احساس شد پرپر نگاه تو
حیف از دلی که با جونم میرفت به راه تو
حالا که دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم
میخوام بدونی چشمام و روی تو بستم
رفتی و قلب تو تنهاست بین این همه سیاهی
حالا ببین بدون من چه سخته بی پناهی
وزی که دل کندی از من گفتی آسونه رفتن
اما دریغ از عشق من
دیگه ندارم عشقت به سینه ای وای
تو قلب زخمیم نشسته کینه
دیگه نمیخوام بمونه یادم
عشق سیاهت داده به بادم ای وای
ای وای از اون همه احساس شد پرپر نگاه تو
حیف از دلی که با جونم میرفت به راه تو
حالا که دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم
میخوام بدونی چشمام و روی تو بستم
...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 14:15  توسط سایه  | 

نگاه

امروز ديروز نيست .ميدانم فردا هم بي شبه مثل امروز نخواهد بود.ديروز را به رايگان از دست داديم فردا هم كه هنوز نيامده ومالك آن نيستيم پس ميماند امروز كه در آنئيم .پس بيا غنيمت بشمريم وز نگاه  سوءتفاهمات را از قلب وروهمان پاك كنيم تو حرفهاي نا گفته ام را در نگاهم بخوان همان طور كه من حرفهاي نا گفته ات را در نگاهت خواندم.

آخر سهم من از محبت تو كجاست درآن فرداي عاشقي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 19:41  توسط سایه  | 

...

آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم .حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 6:58  توسط سایه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 17:58  توسط سایه  | 

از یه دوست

با تو من چه کرده بودم ؟
که چنين مرا شکستي
بي وداع و بي تفاوت
سرد و بي صدا شکستي!

این یه عشق؟؟؟کی میگه هست؟عشق چیه؟

یکی بهم بگه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 17:49  توسط سایه  | 

کجا ميروي اي مسافر؟

کجا ميروي اي مسافر؟دلم تنگست
هواي خانه سردست
دلم در دفتر پاييزي بي تو مثل برگ پاييز زردست


کجا ميروي اي مسافر؟مرا از مرگ باکي نيست
جايي ز درد خالي نيست

نميدانم ره بي پايان غم من کجا ميرود
از سراب خاطره ها يادي از تو ميبرد

تو تنها کسي بودي که مسير قلب مرا پيمودي
همان که در غم ها شريک اولم بودي

تو رفتي و اکنون قلب من خاليست
ولي ردپاي مسافر در آن باقيست

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 12:34  توسط سایه  | 

مرا به یاد خواهی آورد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 12:31  توسط سایه  | 

خونه خالی ۸/۶


خونه خالی   ۸/۶

 اینم تقدیم به مامان خوب رفته من که این آهنگ رو دوست داشت
AM G         DM                          AM
خونه خالی خونه غمگین خونه سوت و کور بی تو
     AM      G         DM
رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دوره بی تو
             DM                      AM
مه گرفته کوچه ها رو اما سایه تو پیداست
AM     G      DM           AM              G
می شنوم صدای شب رو میگه اون که رفته اینجاست
               G           AM            G
تو با شب رفتی و با شب میای از دیار غربت
AM           G     AM              G
توی قلب من  می مونه پر غرور پر نجات
 C        F          D              C
حالا دست من تنها شعر دستات و میخونه
C            F         D            C
حس خوبه با بودن تو رگای من می مونه

...خونه خالی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 12:4  توسط سایه  | 

عشق من یادم کن گاهی

که به دل دارم آهی

تو که از دردم آگاهی

یه دنیا یه دنیا عاشقم من

بدون که به عشقت صادقم من

تو مست خویش و من مست عشقم

اگه نباشی میمیرم

بیا که عمر از سر گیرم...

تا هستم...با یادت شادم

آخه دل بر تو دادم

دیگه از غمها آزادم...

به انتظار دیدنت

به لحظه رسیدنت دل داره پرپر میزنه

از سینه ام پر میزنه

ای چشمه حیات من

فرشته نجات من

شوق نفسهای منی

همیشه رویای منی...

عشق تو در قلب من هدیه جاودانست

برای زنده موندن قشنگترین بهانست

....

با تو نفس کشیدن پایان انتظاره...

یه دنیا یه دنیا عاشقم من

بدون که به عشقت صادقم من

تو مست خویش و من مست عشقم

اگه نباشی میمیرم

بیا که عمر از سر گیرم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 10:30  توسط سایه  | 

غريب آشنا

غريب آشنا باز من دلم تنگ است باور کن  کن پس از تو زندگي با مرگ همرنگ است باور کن کمک کن تا دوباره جاده ها بي انتها باشد نباشي پاي رفتن هاي من لنگ است با ور کن ببين افتاده ام از پا و دستم را نمي گيري و اين بر شانه هاي عشق يک ننگ است باور کن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 9:47  توسط سایه  | 


فرياد ما بي صداترين فرياد دنيا بود
چه کسي شنيد جز خدا؟ و پاسخ ما به فرياد سکوت بود
سکوت فرياد...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 9:43  توسط سایه  | 

محبت من و تو کار خدا بود
من از آنجا خدا را می شناسم

.............................................................

 

میگذرم از خود میرسم به تو
پلی میزنم بر فراز دو نگاه
نگاه من"نگاه تو
میگذرم از خود میرسم به تو


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 22:14  توسط سایه  | 


گفتمش بی تو چه باید کرد    عکسی از خاطره هایش داد
گفتمش همدم شبهایم کن      تاری از زلف سیاهش داد
وقت رفتن همه را بوسید     به من از دور نگاهش را داد
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 22:8  توسط سایه  | 

چند خط...

اینا هم از دوست خوبم:مهسا

هستم تا هستی"نباشی نیستم
حتی اگر برای لحظه ای مجالم دهی می آیم تا بگویم:میمیرم از نبودنت
هستم تا هستی"نباشی نیستم
بگذار این نیستی بیاید تا در حضور آن هست مست"هستی خویش را باز یابد
!لحظه ای مجالم ده!در لحظه ای بیافرین مرا


......................................................


...قلبم را در باغچه خانه ات بکار
چشمهایم از آن تو
دستهایم از آن تو
قلبم از آن تو
چشمهایم را در باغچه خانه ات بکار خورشید سبز خواهد شد
دستهایم را در باغچه خانه ات بکار عشق طلوع خواهد کرد:در
باغچه کوچک خانه بی پیرای تو

(ممنون دوست تک خودم)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 22:7  توسط سایه  | 

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشاییست
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
گمان کردم که همدردند ولی خود درد من بودند

...........................................................

برای گریستنم دریایی هست و مرغانی که مرا می شناسند
برای زیستنم دشتی هست کبود و دور از دست
برای بازگشتنم حرفی هست که از کتاب زمان ربوده ای
و به گذر فراموشی برده ای
 به گذر فراموشی برده ای

............................................................

در اندیشه بیان عشق مباش
عشق نا گفته نمی ماند
...چنان نسیم که خاموش و بی صداست

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 21:52  توسط سایه  | 

برهنه بر بستر کسی مردن... تو از یادم نمیروی
خاموش و رساترین شیون...تو از یادم نمیروی
گریبانی برای این بغض بی قرار...تو از یادم نمیروی
سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی...تو از یادم نمیروی
سوزن ریز بی امان باران بر پیچک و ارغوان...تو از یادم نمیروی
تو با من چه کردهای که از یادم نمیروی؟!؟

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 17:45  توسط سایه  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عاشق نبودی تو   من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق   بودی تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودی      یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
من با نفسهایم نام تو را خواندم         کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم
روزی که میگفتی من با تو می مانم    روزی که دانستی من بی تو میمیرم
روزی که با عشقت بستی به زنجیرم    بازنده من بودم   این بود تقدیرم
خوش باوری بودم پیش نگاه تو            من ز چشمانت خواندم کلامی نو
عشق تو چون برگی در دست طوفان بود 

 دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود
روزی به من گفتی دیگر نمی مانم 
 
گفتم بی تو من هیچم  گفتی که میدانم
باور نمی کردم هرگز جدایی را     
 آن آمدن با عشق  این بی وفایی را
عاشق نبودی تو...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 17:41  توسط سایه  | 


در تاریکی چشمان را جستم
در تاریکی چشمهایت را یافتم
و شبم پر ستاره شد
تو را صدا کردم
در تاریک ترین شبها دلم صدایت کرد
و تو با طنین صدایم به سویم آمدی

با دستهایت برای دستهایم آواز خواندی
برای چشمهایم با چشمهایت
برای لبهایم با لبهایت
با تنت برای تنم آواز خواندی
من با چشمها و لبهایت انس گرفتم
با تنت انس گرفتم

چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره کودکیهایم به خواب رفتم
و لبخند آن زمان را باز یافتم
در من شک لانه کرده بود
دستهای تو چون چشمه ای به سوی من جاری شد
و من تازه شدم
من  یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
...
با تنت برای تنم لالا گفتی
چشمهای تو با من بود
و من چشمهایم را بستم
چرا که دستهای تو هطمینان بخش بود
بدی"تاریکیست
شبها جنایتکارند
ای دلاویز من"ای یقین من با بدی قهرم
و ترا بسان روزی بزرگ آواز می خوانم
صدایت میزنم گوش بده
.قلبم صدایت میزند
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم
از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره آفتابیست
من آفتاب را باور دارم...من دریا را باور دارم

و چشمهای تو سرچشمه دریاهاست
انسان سرچشمه دریاهاست

(احمد شاملو)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 17:36  توسط سایه  | 

 

 

خداوندا اگر روزی بشر گردی
ز حال ما با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه خلعت
از این بود و از آن بدعت
زمین و آسمان را کفر می گفتی.نمی گفتی؟
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و بودن در این دنیا چقدر سخت است
چه رنجی می کشد آنکس که از احساس سرشار است

..............................................................................................................

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و کو می کنم.خدا پرسید:پس میخواهی با من گفت و گو کنی.پاسخ دادم:اگر وقت دارید
خدا خندید:وقت من بی نهایت است.در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز شما را سخت متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد:کودکیشان!اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند.عجله دارند بزرگ شوند و دوباره پس از مدتی آرزو می کنند ک کودک باشند
اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتیشان را به دست آورند
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند.بنا بر این نه در حال زندگی می کنند نه در آینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند
بعد از چند دقیقه سکوت پرسیدم:دوست داری انسانها چه چیزهایی را بیاموزند؟او گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند
 کسی را مجبور کنند که عاشق آنها باشند.همه کاری که آنها می توانند بکنند اینست که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان  که
دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التیام بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین را دارد بلکه کسی است که
کم ترینها را نیاز دارد!بیاموزند که دو نفر هم زمان میتوانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند
!بلکه آنها باید خودشان را نیز ببخشند
من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید آدمها بدانند؟
خداوند گفت:فقط بدانند که من اینجا هستم

همیشه...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 17:23  توسط سایه  | 

چند جمله

ـ هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود

 

- اگر ۲ نفر که یکدیگر را دوست دارند بگذارند تنها برای یک لحظه میانشان جدایی افتد آن لحظه بزرگ می شود؛یک ماه می شود

یک سال می شود:یک قرن می شود و دیگر دیرست...

 

-شب بود و شمع بود و غم بود و من

شب رفت و شمع سوخت و غم ماند و من


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 15:50  توسط سایه  |