تبليغاتX
شاهزاده کوچولو

شاهزاده کوچولو

رویای سفید

آسمان سربي رنگ

من درون قفس سرداتاقم دلتنگ

ميپردمرغ نگاهم تادور

ميزندغم به دل من آهنگ... آه باران باران شيشه ي پنجره راباران شست

ازدل من اما چه کسي نقش توراخواهدشست؟

 

یادها بخیر..مهتاب...یادش بخیر

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 12:53  توسط سایه  | 

گور خاطرات شکاف خورد و او آمد
  و بعد از سالیانی گمشده ای را پیدا کردم که بین خاطراتم گم شده بود
او آمد با نویدی از اینکه من میشنوم!ناگفته ها را بگو

برای مدتی با او...او به من بالهایی برای پرواز
چشمی برای دلی نابینا و پلی برای رسیدن به تمام نرسیدن ها را بخشید!

غریبه آشنا آمد.نه سوار بر اسبی و نه از رویاهای دور
بلکه از رویاهای نزدیک دور!با قلبی از جنس هیچکس
ولی...هیچ بهاری ابدی نیست...او رفت...دور از خیالم رفت
و من ایمان آوردم به آغاز فصل زرد...به فصل سرخ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 13:57  توسط سایه  | 

برگ زرد روی زمین هشداریه برای برگ سبز روی درخت !!

 

شمعیم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش
ما را برای سوز و گداز آفریده اند!

 

تا تو نگاه میکنی کار من آه کردنست

جان به فدای چشم تو این چه نگاه کردنست

 

اینطور بود؟ساز میزد. اینطور نگاه میکرد؟

...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 18:59  توسط سایه  | 

سلام

من همان: من میباشم.گفتم باز هم می آیم.اگر خبر ندارید بروید پایین تر حضور گرم مرا میبینید!
امروز در خانه ی ما خواستگار می باشد.خواستگار خواهرم آقای هیکل می باشد!او بسیار غیرت می نماید.از نوک چشم منظورم زیر چشمی خواهرم را دید می زند.رگ زیر گلوی من مثل بابای سبیلم بالا می آید.او نیشخند می زند!!او لات و لوتی هم می باشدوفقط شلوار خمره ای کم دارد!

خواهرم به او عشقول نمی ورزد و زیر لب همش می گوید:مرده شور!راستش نمیدانم قیافه او از بس وحشتناکست به مرده شورها هم میخورد یا نه!او هی میگوید:چاکریم نوکریم...آبجججججججججی!از آبجی گفتنش تنم موری میشود.همان مور مور!
بابایم او را دک میکند!

باز هم خواستگار میباشد.

موهایش را یه وری به صورتش چسبانده.ریش هم زیاد دارد.او مثل داداشم پشم آلود میباشد.در هوای گرم دکمه ی آستینش را بسته و زیر گلویش کیپ میباشد.من میترسم او خفه شود!او به خواهرم نگاه نمیکند.او زرنگ میباشد.برای مهریه می گوید:به نیت ۵ تن ۵ سکه!خواهرم می گوید خسته نباشید.داماد می گوید:خواهرم ۵ سکه هم زیاد میباشد!مادربزرگ پشمکیم می گوید:خواهر با برادر که ازدواج نمی شود...

خواهرم می گوید:من عاقبت می ترشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 9:58  توسط سایه  | 

 

نظرت راجع به این چیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 19:57  توسط سایه  |