تبليغاتX
شاهزاده کوچولو

شاهزاده کوچولو

رویای سفید

براي اينكه صداي شكستن دلش شنيده نشود با صداي بلند مي خندد.
آنقدر تنهايي را دوست داشت كه از سايه خودش هم بيزار بود.
براي اينكه عشقش را از قلبش پاك كند، قلبش را فرمت كرد.
خورشيد عشق هم نتوانست قلب يخي او را گرم كند.
اگر درخت نبود، هيچ‌کس نمی‌توانست چوب لای چرخ ديگری بگذارد.
بيدمجنون، بهترين چوبه‌دار برای شکست‌خورده در عشق است
عاشق دلشکسته، هميشه زير درخت بيدمجنون می‌نشيند.
درودگر عاشق‌پيشه، دنبال درخت بيدمجنون می‌گردد.
بهترين زغال، از درخت روسياه به‌دست می‌آيد.
بخاطر افکار فسیل واری که داشت, جشنواره فسیلی راه انداخت.
آنقدر فکرش دست نخورده ماند, که کارتونک بست.
بخاطر افکار عتیقه ای که داشت, مغزش را به موزه سپرد.
مغز کوچکش در فضای جمجمه اش, لق میزند

 

چه جملاتی!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 18:22  توسط سایه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 14:26  توسط سایه  | 

من منم

یک داداشی دارم که پشم آلوده میباشد.بابایم می گوید:زیرا او دارد مرد میشود.من نمیدانم مگر آدم بزرگ میشود پشم آلوده میشود؟پس کاش کوچول بمانم

مامان گردالویی دارم که از بس گرد شده به صورت بامیه در آمده است!ریق داخل او یک بچه پشم آلودست!!!
یک بابایی دارم که حسابی سبیلست!همش آن را می تابد.بابایی می گوید:تاب میدهم!او خیلی هیکل میباشد...غیرتش باعث شده زیر گلویش باد کند.

یک خواهل دارم که دماغ سر بالا در گلویش گیر کرده است...او هروقت هوا بارانیست می گوید:بی اف عزیزم هوا ۲ نفره است.بیا برویم!من نمیدانم بی اف چیست...فقط میدانم آنها بدون من ددر دوودوور  میروند

یک مادربزرگ پنبه ای دارم که شبیه پشمکست.مامان گردالویم با این حرف به من چشم میرود.من خودم را خیس می نمایمپنبه دنبال آقا میگردد.او بی خواب شده!

من باید بروم.مادر بزرگم باز شکمش بادست.میترسم نتوانم تنفس کنم

باز هم می آیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 14:23  توسط سایه  | 

سلام

از فردا مطالب خنده دار تر و سوتی های واقعی رو میذارم توی وبلاگ

نظر شما چیه؟؟راستی اگه شما هم سوتی های جالبی دادید یا شنیدید برام بفرستید تا با نام خودتون بذارم توی وبلاگ

قربون همگیدوستون دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 16:14  توسط سایه  | 

بارون که میباره تورو یاد من میاره

منتظر میشینم تا تو برگردی دوباره

بازم بارون میاد.بازم تو...بازم...

 

امشب چشای منم پر از بارون شده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 19:16  توسط سایه  | 

رفتم و تنهات میذارم با یه دنیا گله
واسه دست کشیدن از عشقت چاره شد فاصله
روزی که چشمات و دیدم چشم از همه بریدم
اما دریغ از عشق تو
دیگه تمومه شادی حرومه به قلب خستم زدی نشونه جونم
دیگه نمیخواد دل دیونه از خاطراتم چیزی بمونه جونم
ای وای از اون همه احساس شد پرپر نگاه تو
حیف از دلی که با جونم میرفت به راه تو
حالا که دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم
میخوام بدونی چشمام و روی تو بستم
رفتی و قلب تو تنهاست بین این همه سیاهی
حالا ببین بدون من چه سخته بی پناهی
وزی که دل کندی از من گفتی آسونه رفتن
اما دریغ از عشق من
دیگه ندارم عشقت به سینه ای وای
تو قلب زخمیم نشسته کینه
دیگه نمیخوام بمونه یادم
عشق سیاهت داده به بادم ای وای
ای وای از اون همه احساس شد پرپر نگاه تو
حیف از دلی که با جونم میرفت به راه تو
حالا که دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم
میخوام بدونی چشمام و روی تو بستم
...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 14:15  توسط سایه  | 

امروز ديروز نيست .ميدانم فردا هم بي شبه مثل امروز نخواهد بود.ديروز را به رايگان از دست داديم فردا هم كه هنوز نيامده ومالك آن نيستيم پس ميماند امروز كه در آنئيم .پس بيا غنيمت بشمريم وز نگاه  سوءتفاهمات را از قلب وروهمان پاك كنيم تو حرفهاي نا گفته ام را در نگاهم بخوان همان طور كه من حرفهاي نا گفته ات را در نگاهت خواندم.

آخر سهم من از محبت تو كجاست درآن فرداي عاشقي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 19:41  توسط سایه  | 

آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم .حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 6:58  توسط سایه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 17:58  توسط سایه  | 

با تو من چه کرده بودم ؟
که چنين مرا شکستي
بي وداع و بي تفاوت
سرد و بي صدا شکستي!

این یه عشق؟؟؟کی میگه هست؟عشق چیه؟

یکی بهم بگه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 17:49  توسط سایه  | 

کجا ميروي اي مسافر؟دلم تنگست
هواي خانه سردست
دلم در دفتر پاييزي بي تو مثل برگ پاييز زردست


کجا ميروي اي مسافر؟مرا از مرگ باکي نيست
جايي ز درد خالي نيست

نميدانم ره بي پايان غم من کجا ميرود
از سراب خاطره ها يادي از تو ميبرد

تو تنها کسي بودي که مسير قلب مرا پيمودي
همان که در غم ها شريک اولم بودي

تو رفتي و اکنون قلب من خاليست
ولي ردپاي مسافر در آن باقيست

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 12:34  توسط سایه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 12:31  توسط سایه  | 


خونه خالی   ۸/۶

 اینم تقدیم به مامان خوب رفته من که این آهنگ رو دوست داشت
AM G         DM                          AM
خونه خالی خونه غمگین خونه سوت و کور بی تو
     AM      G         DM
رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دوره بی تو
             DM                      AM
مه گرفته کوچه ها رو اما سایه تو پیداست
AM     G      DM           AM              G
می شنوم صدای شب رو میگه اون که رفته اینجاست
               G           AM            G
تو با شب رفتی و با شب میای از دیار غربت
AM           G     AM              G
توی قلب من  می مونه پر غرور پر نجات
 C        F          D              C
حالا دست من تنها شعر دستات و میخونه
C            F         D            C
حس خوبه با بودن تو رگای من می مونه

...خونه خالی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 12:4  توسط سایه  | 

عشق من یادم کن گاهی

که به دل دارم آهی

تو که از دردم آگاهی

یه دنیا یه دنیا عاشقم من

بدون که به عشقت صادقم من

تو مست خویش و من مست عشقم

اگه نباشی میمیرم

بیا که عمر از سر گیرم...

تا هستم...با یادت شادم

آخه دل بر تو دادم

دیگه از غمها آزادم...

به انتظار دیدنت

به لحظه رسیدنت دل داره پرپر میزنه

از سینه ام پر میزنه

ای چشمه حیات من

فرشته نجات من

شوق نفسهای منی

همیشه رویای منی...

عشق تو در قلب من هدیه جاودانست

برای زنده موندن قشنگترین بهانست

....

با تو نفس کشیدن پایان انتظاره...

یه دنیا یه دنیا عاشقم من

بدون که به عشقت صادقم من

تو مست خویش و من مست عشقم

اگه نباشی میمیرم

بیا که عمر از سر گیرم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 10:30  توسط سایه  | 

غريب آشنا باز من دلم تنگ است باور کن  کن پس از تو زندگي با مرگ همرنگ است باور کن کمک کن تا دوباره جاده ها بي انتها باشد نباشي پاي رفتن هاي من لنگ است با ور کن ببين افتاده ام از پا و دستم را نمي گيري و اين بر شانه هاي عشق يک ننگ است باور کن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 9:47  توسط سایه  | 


فرياد ما بي صداترين فرياد دنيا بود
چه کسي شنيد جز خدا؟ و پاسخ ما به فرياد سکوت بود
سکوت فرياد...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 9:43  توسط سایه  | 

محبت من و تو کار خدا بود
من از آنجا خدا را می شناسم

.............................................................

 

میگذرم از خود میرسم به تو
پلی میزنم بر فراز دو نگاه
نگاه من"نگاه تو
میگذرم از خود میرسم به تو


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 22:14  توسط سایه  | 


گفتمش بی تو چه باید کرد    عکسی از خاطره هایش داد
گفتمش همدم شبهایم کن      تاری از زلف سیاهش داد
وقت رفتن همه را بوسید     به من از دور نگاهش را داد
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 22:8  توسط سایه  | 

اینا هم از دوست خوبم:مهسا

هستم تا هستی"نباشی نیستم
حتی اگر برای لحظه ای مجالم دهی می آیم تا بگویم:میمیرم از نبودنت
هستم تا هستی"نباشی نیستم
بگذار این نیستی بیاید تا در حضور آن هست مست"هستی خویش را باز یابد
!لحظه ای مجالم ده!در لحظه ای بیافرین مرا


......................................................


...قلبم را در باغچه خانه ات بکار
چشمهایم از آن تو
دستهایم از آن تو
قلبم از آن تو
چشمهایم را در باغچه خانه ات بکار خورشید سبز خواهد شد
دستهایم را در باغچه خانه ات بکار عشق طلوع خواهد کرد:در
باغچه کوچک خانه بی پیرای تو

(ممنون دوست تک خودم)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 22:7  توسط سایه  | 

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشاییست
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
گمان کردم که همدردند ولی خود درد من بودند

...........................................................

برای گریستنم دریایی هست و مرغانی که مرا می شناسند
برای زیستنم دشتی هست کبود و دور از دست
برای بازگشتنم حرفی هست که از کتاب زمان ربوده ای
و به گذر فراموشی برده ای
 به گذر فراموشی برده ای

............................................................

در اندیشه بیان عشق مباش
عشق نا گفته نمی ماند
...چنان نسیم که خاموش و بی صداست

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 21:52  توسط سایه  | 

برهنه بر بستر کسی مردن... تو از یادم نمیروی
خاموش و رساترین شیون...تو از یادم نمیروی
گریبانی برای این بغض بی قرار...تو از یادم نمیروی
سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی...تو از یادم نمیروی
سوزن ریز بی امان باران بر پیچک و ارغوان...تو از یادم نمیروی
تو با من چه کردهای که از یادم نمیروی؟!؟

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 17:45  توسط سایه  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عاشق نبودی تو   من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق   بودی تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودی      یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
من با نفسهایم نام تو را خواندم         کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم
روزی که میگفتی من با تو می مانم    روزی که دانستی من بی تو میمیرم
روزی که با عشقت بستی به زنجیرم    بازنده من بودم   این بود تقدیرم
خوش باوری بودم پیش نگاه تو            من ز چشمانت خواندم کلامی نو
عشق تو چون برگی در دست طوفان بود 

 دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود
روزی به من گفتی دیگر نمی مانم 
 
گفتم بی تو من هیچم  گفتی که میدانم
باور نمی کردم هرگز جدایی را     
 آن آمدن با عشق  این بی وفایی را
عاشق نبودی تو...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 17:41  توسط سایه  | 


در تاریکی چشمان را جستم
در تاریکی چشمهایت را یافتم
و شبم پر ستاره شد
تو را صدا کردم
در تاریک ترین شبها دلم صدایت کرد
و تو با طنین صدایم به سویم آمدی

با دستهایت برای دستهایم آواز خواندی
برای چشمهایم با چشمهایت
برای لبهایم با لبهایت
با تنت برای تنم آواز خواندی
من با چشمها و لبهایت انس گرفتم
با تنت انس گرفتم

چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره کودکیهایم به خواب رفتم
و لبخند آن زمان را باز یافتم
در من شک لانه کرده بود
دستهای تو چون چشمه ای به سوی من جاری شد
و من تازه شدم
من  یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
...
با تنت برای تنم لالا گفتی
چشمهای تو با من بود
و من چشمهایم را بستم
چرا که دستهای تو هطمینان بخش بود
بدی"تاریکیست
شبها جنایتکارند
ای دلاویز من"ای یقین من با بدی قهرم
و ترا بسان روزی بزرگ آواز می خوانم
صدایت میزنم گوش بده
.قلبم صدایت میزند
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم
از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره آفتابیست
من آفتاب را باور دارم...من دریا را باور دارم

و چشمهای تو سرچشمه دریاهاست
انسان سرچشمه دریاهاست

(احمد شاملو)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 17:36  توسط سایه  | 

 

 

خداوندا اگر روزی بشر گردی
ز حال ما با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه خلعت
از این بود و از آن بدعت
زمین و آسمان را کفر می گفتی.نمی گفتی؟
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و بودن در این دنیا چقدر سخت است
چه رنجی می کشد آنکس که از احساس سرشار است

..............................................................................................................

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و کو می کنم.خدا پرسید:پس میخواهی با من گفت و گو کنی.پاسخ دادم:اگر وقت دارید
خدا خندید:وقت من بی نهایت است.در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز شما را سخت متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد:کودکیشان!اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند.عجله دارند بزرگ شوند و دوباره پس از مدتی آرزو می کنند ک کودک باشند
اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتیشان را به دست آورند
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند.بنا بر این نه در حال زندگی می کنند نه در آینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند
بعد از چند دقیقه سکوت پرسیدم:دوست داری انسانها چه چیزهایی را بیاموزند؟او گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند
 کسی را مجبور کنند که عاشق آنها باشند.همه کاری که آنها می توانند بکنند اینست که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان  که
دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التیام بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین را دارد بلکه کسی است که
کم ترینها را نیاز دارد!بیاموزند که دو نفر هم زمان میتوانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند
!بلکه آنها باید خودشان را نیز ببخشند
من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید آدمها بدانند؟
خداوند گفت:فقط بدانند که من اینجا هستم

همیشه...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 17:23  توسط سایه  | 

ـ هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود

 

- اگر ۲ نفر که یکدیگر را دوست دارند بگذارند تنها برای یک لحظه میانشان جدایی افتد آن لحظه بزرگ می شود؛یک ماه می شود

یک سال می شود:یک قرن می شود و دیگر دیرست...

 

-شب بود و شمع بود و غم بود و من

شب رفت و شمع سوخت و غم ماند و من


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 15:50  توسط سایه  |